سه ارديبهشتِ نودُ سه

امروز كه ميخواستم برم دانشگاه دير از خونه دراومدم بيرون .. ميخواستمم عينكم رو جا بذارم .. اونطوري نشدم ولي يكمي تپش قلب گرفته بودم .. که البته زودي خوب شدم .. هوا عالي بود .. رسيدم سرِ ايستگاه دانشجوها اومده بودن .. اتوبوسِ دانشگاه زود اومدُ نشستمُ رفتمُ رسيدمُ سرِ كلاس كه رسيدم استاد اومده بود .. ولي حديث گفتم استاد همين الان وارد شده .. به حديثُ اون دختر ديگريِ گوشيمُ نشون دادمُ گفتم من گوشيمُ كه آپديت كردم اين بالا قسمتِ نوتيفيكيشن ها كنارِ آنتن ميزنه 35 432 شما نميدونيد مالِ چيه .. ؟! اول گفتن نه .. بعد گفتن خاموش روشن كن شايد رفت .. بعد گفتن مالِ انتن محليِ .. كه خب فكر نميكنم درست گفته باشن .. به هر حال به اين نتيجه رسيدم كه هميشه مرغِ همسايه غازِ .. چون دستشون ايفون بودُ دستم ايفون بودُ به اين فكر ميكردم كه مالِ اون ها جذاب تر از مالِ منِ ..  و متاسفانه حتي اگه مالِ من مدلش بالاتر باشه هم همين فكرُ خواهم كرد .. البته فكر ميكنم چون اون ها گاردِ شيشه اي زده بودنُ رنگِ اصليِ گوشي مشخص بود جذاب تر به نظر ميرسيد .. تا من كه هميشه گاردِ بنفشُ زردُ صورتيُ بهش ميزنم .. استاد نميدونم ليستِ كلاسيش جديد بود يا چي اساميُ ميخوندُ ميگفت چند جلسه تا الان غيبت داشتي .. ؟! همه يا ميگفتن يه جلسه يا ميگفتن دو جلسه .. خودِ من هم گفتم من تا الان غيبت نداشتم .. حديث ميگفت حالا همه اصلا غيبت ندارن اون هايي كه هيچوخت كلاس نميان همشون منم .. گفتم ولي من واقعا تا الان غيبت نداشتم .. خودِ حديث هم گفت من تا الان غيبت نداشتم .. ولي خب بعدش انگار خجالت ميكشيدُ ميخنديد .. كه معلوم شد حداقل يه غيبتُ تا الان داشته .. حالا من عذاب وجدان گرفته بودم كه نكنه يه غيبت داشته باشمُ حواسم نبوده باشهُ دروغ گفته باشم .. بعدِ كلاس رفتم كافي نتي .. اولش فقط خودم بودمُ يه دخترِ ديه اي .. بعدش كم كم دانشجوها ميومدن .. انقدر شلوغ شد كه يكي از دستگاه هاشون خراب شد .. البته فكر ميكنم هرچندوخت يكبار اين مشكلُ دارن .. و اجزايِ داخليِ دستگاهُ كه باز ميكردن تميز ميكردن واسم جالب بود .. از بينِ چند تا جزوه اي كه ميخواستم كپي بگيرم فقط دو تا جزوه رو تونستم كپي بگيرم .. چون يكيشونُ استاد هنوز به كافي نتي نداده بود .. بقيشون هم نداشتن .. يكيشون هم كه بايد كتابشُ بگيرم .. بعد كه ميخواستم از يكي از جزوه ها كپي بگيرم اسمِ استادشُ يادم رفته بود .. هرچي فكر ميكردم يادم نميومد .. مغزم قفل كرده بود .. ميخواستم برم سايتِ دانشگاه كه از رويِ برنامه يِ هفتگيم اسمِ استادُ يادم بياد .. اينترنتِ دانشگاه اونجا انتن نميداد .. خودم هم اينترنت نداشتم .. مجبور شدم رفتم طبقه يِ بالا يه شارژِ دو تومني گرفتم .. وارد كردم .. شارژ خريدم .. اينترنت خريدم .. رفتم سايتِ دانشگاهُ اسمِ استادُ از برنامه يِ هفتگيم خوندم يادم اومد .. دو تا جزوه هامم شدن نوزده تومن .. بعدش ديه سوارِ اتوبوسِ دانشگاه شدمُ برگشتم .. رسيدم سرِ ايستگاهِ خونه يِ خودمون .. پياده كه شدم اونطوري شدم .. و احساس كردم تا برسم خونه تلف ميشم .. به همين خاطر درجا تاكسي گرفتم .. داشتم سوار ميشدم به دختره گفتم من زود ميخوام پياده شم .. كه يعني پياده هم نميشدي نميشدي .. رسيدمُ پياده شدمُ رفتمُ تا خونه ديه خوب بودم .. مسيري كه با تاكسي اومدمُ هميشه چون مسيرِ كوتاهيِ پياده ميام .. كرايم هم شد پونصد تومن .. اخرِ شب رفتيم خونه دخترخالهُ شوهرش .. عيد ديدنيِ عيدشون بود درواقع .. مامانُ بابايِ شوهرش هم بودن .. با عمهُ داييُ عمهُ شوهرعمهُ عمهُ اينا .. اما خب دو تا از عمه هاُ دو تا از دخترعمه ها هر كدوم به دلايلي نبودن .. حالا اصلا چه اهميتي داره كه كي بوده كي نبوده .. ؟! عمهُ شوهرعمه حيون خونگيشونُ اورده بودن .. از مزاياُ معايبش ميگفتن .. و برامون شيرين كاري ميكرد .. يعني صدايِ تلفن درميوردُ حرف ميزد .. عمه از دوستِ شوهرش كه دو تا دختر داشتُ يكي از دخترهاش با پرايد تصادف كرده پرتش كرده اونور نمرده بعد يه تريلي از روش رد شده مرده خواهرش هم از دقِ خواهرش سكته كرده مرده واسمون گفت .. بيچاره مادر پدرشون .. شانسُ تو رو خدا .. هووف .. دلم ريش ريش شد .. صحبت درباره يِ برنامه هايِ برنده باشُ عصرِ جديد ميكردن .. كه نميدونم كدوم آيت الله برنده باشُ حرام اعلام كرده .. چون ميگه قمارِ .. حالا از نظرِ خاله كه اين خبرُ داد چرا قمارِ .. ؟! چون يه سري سوالاتِ اسون ميپرسنُ واسه هر سوال پنج مليون همينطوري مفتكي بهشون ميدن .. و ميگفت عصرِ جديد اقلا يه كاري ميكنن .. بعد كلا خاله يه جوري داشت تعريف ميكرد كه من اولش نفهميدم موافقِ قمار بودنِ برنده باشِ يا مخالفِ .. و همينُ از همزاد پرسيدمُ گفت موافقِ .. حرفِ مشهدي كه در پيش داريمُ كمُ بيش يواشكي چون همزاد اينا نميتونن بيان ميزدن .. كه كي ميريمُ چقدر ميمونيمُ كي برميگرديمُ چقدر همه نفري بهمون خوش ميگذره .. حرفِ بچه نيوردنِ دخترهايِ متاهلِ فاميلُ ميزدن .. دختر خاله رو مظلوم گير اورده بودن .. از قيافش معلوم بود خيلي بدش اومده بود .. من هم بهش ميگفتم عينِ صدف بيوتي نفسِ عميق بكش .. خنده هايِ عصبي ميزد .. ولي جدي اين داستان ها فقط به خودِ زنُ شوهرِ ربط داره .. نه كسِ ديه اي .. شايد زنِ نازا باشه .. يا شرايطِ جسميُ روحيُ اقتصاديشُ نداشته باشن .. يا اصلا دلشون بچه نخواد اقا .. عجب گيري كرديم .. از دزدي هايِ اينترنتي ميگفتيم .. كه چقدر اسمس ميدنُ تماس ميگيرنُ به هر روشي كه شده از ملت دزدي ميكنن .. حتي شده واسه اطمينانِ خاطرِ ملت بيوگرافيشون هم بهشون ميدن .. همزاد ميگفت دامادِ ازدواجِ اشتباهيُ ديده كه داشته وسيله از يه جا به يه جايِ ديه انتقال ميداده .. كه يعني محلِ كارشُ تغيير داده .. يه خرسِ زرديُ ديده كه داره مياد .. منً خاله فكر كرديم خرسِ زرد منظورش خودشِ .. كه يعني چاقِ و لباسِ زرد پوشيده داره مياد .. مامانم از عملِ دماغشُ تك به تك مشتقاتش ميگفت .. كه واسه خودش سخت بوده .. واسه اون دختره به مراتب سخت تر .. كه چقدر مامانم اروم بوده .. و اون دختره كولي بازي دراورده .. از فوايدِ انتقالِ خونً حجامتُ بادكشُ زالوُ اينا ميگفتن .. منُ همزاد همديگه رو نگاه كرديمُ انگار كه از چشم هايِ همديگه چيزي خونده باشيم همزمان باهمديگه من پس راستي سينما چيشد ميخواستي اسمس بدي خبرم كني اون امروز با مامانم رفتم دكتر نشد گفتيم .. بعد گفت فردا كلاس نداري .. ؟! گفتم نه .. و قرار گذاشتيم فردا اسمس بده خبرم كنه كه ديه بريم ..

ارسال دیدگاه برای این مطلب
آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 1
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 1
کل بازدیدها : 1